رو سفید
کسی به لاله اعتنا نمی کرد
که ناگهان فرشته ها رسیدند
فرشته ها کنار اسم لاله
به رسم افتخار خط کشیدند!
***
خطوط درهمی که خوانده می شد
گمان کنم که خطی از خدا بود
هزار پاسخ بدون پرسش
در آن خطوط پاک و بی ریا بود
***
نوشته بود: آفرین به لاله
همین که استعاره از شهید است
خوشا به حال آن گلی که بی شک
یکی دو روز بعد رو سفید است!
مهمون ناخونده
یکی بود یکی نبود اونکه می خواست
فکر شب کوری آیینه کنه
چارقد سیاه رو ور داره
بشینه ماه و به اون پینه کنه
***
یکی بود یکی نبود اونکه نوشت
گل کاغذی گل سرنمی شه
با اجازه ی ستاره، بعد از این
شب بی پنجره باور نمی شه
***
اونکه من دیدم دلش مثل دلم
پره از صدای بارون نزده
چشم و گوشم به دره تا تو بیای
در این خونه رو مهمون نزده
***
آخرین مهمون ناخونده من
بودنت تعبیر خوابای منه
یه نگاه تازه از تو بعد از این
قصه ی آبی فردای منه!
مجری جوان
مجری جوان پشت سن؛
یادی از حماسه های رفته می کند
این طرف سرو صدای بچه هاست
آن طرف،
یک ـ دو تا جوان شیک پوش
منتظر نشسته اند و
گرمی هوا
ـ یا هوای سرد عاشقی ـ
کلافه شان نموده است!
مجری جوان،
یاد روزهای رفته را هوار می کشد
پشت سر صدای همهمه
این طرف صدای روزمره ی «چه می کنی»
راستی،
سالگرد چندم کبوتران ماست؟
آه بار چندم است،
ناگزیر خواندن یکی دو صفحه از حماسه می شویم؟
پشت میزهای ادعا
جای آن عقاب ها نشسته ایم و
در عدد خلاصه می شویم!
چندمین غروب بی بهار
از کنار قاب عکس های مانده در غبار
می رود؟
بار چندم است،
مثل من به این قضیه فکر کرده ای
که چرا
لاله های ما
توی کوچه های شهر
لا به لای رفت و آمد کلاغ ها
لا به لای حرف های ما
شهید می شوند؟!
چراغ سبز
احتمال رفتن از مسیر بی بهار
پشت کردن به آفتاب
ـ رفتن از مسیر انحرافی بدون انتخاب ـ
در حدود هرگز است
آی هم مسیر!
ای مسافر دیار دوستی!
چشم باز کن،
لاله را نگاه کن!
هنوز هم چراغ راه عشق های نو ظهور
قرمز است!
و بهار،
رو به راه عاشقان واقعی
چراغ سبز می دهد.
تعادل
«کانال یک دارد سخنرانی
کانال بعدی یک خبر از جنگ
آن، خاطرات شیمیایی ها
این، حرف قدس و بچه های سنگ
***
این جعبه ی جادو و چه بی حال است
باید دهان تلخ او را دوخت
مُردیم از بس خاطرات زرد
شیرینی لبخند ما را سوخت»
***
این، نقل قول بچه های ماست
یاران من در روزهای سخت!
ای دوستان چفیه و تکبیر!
مردان تنها پیش خود خوشیخت!
***
یاران من! این لحظه های شوم،
دلخسته ی بارانی از آهند
در شهر، جنگ زرگری برپاست
خون مرا در شیشه می خواهند
***
کانال یک: دارد سخنرانی
کانال دو: موسیقی راک است
حالا تعادل می شود برپا
حرفی نزن، سهم دهن خاک است!
غربت شقایق
با سلام گرم و عرض احترام،
می روم سر اصول قاعده
از پرنده ها سوال می کنم:
آب و دانه بی هوا چه فایده!
***
آسمان که آسمان خراش شد
آبی قشنگ ما خودش کم است
واژه ها تازه رشد کرده اند
واژه های درهمی که مبهم است
***
بچه های عصر چرخ و چار راه
صید عشق می کنند نوبتی
عاشقان نو، حساب می کنند
عشق را دقیقه ای و ساعتی!
***
هر که زیر بتّه سبز می شود
فکر شیوه ای جدید می کند
شاعران به این یقین رسیده اند:
«لاله شعر را شهید می کند
***
شاعری سفارشی نمی شود
شعر یعنی: استعاره های بکر
شعر وارد اصول تازه شد...»
هیچ کس نمی کند به لاله فکر
***
جعبه های قد هم که می رسند
چند تکه استخوان و یک پلاک
من به فکر غربت شقایقم
خاک بر سکوت ما، نه، حیف خاک!
آفرین به جنگ
آفرین به جنگ!
مرحبا به هق هق تفنگ!
آن زمان که قصه ها،
قصه ی همیشه ی پدربزرگ ها نبود
زیر گنبد کبود،
بارش گلوله ها ادامه داشت
و همیشه می شد احتمال داد
که کلاغ هم به خانه می رسد
آن زمان
سارها
صبح ها به احترام آسمان بلند می شدند
و کبوتران
روس پشت بام خانه ها
ـ با اجازه ـ
بال می زدند
فکر می کنی که من
از تمام واژه های سبز زندگی
مرگ را ترانه می کنم؟!
ـ دفتری سیاه
عینکی سیاه
و نتیجه: شعر خسته ای که توی ذوق می زند! ـ
آه!
با اجازه ی کبوتران صلح
من هنوز جنگ را
روزهای خالصانه و قشنگ را
سفره های نان خالی و پنیر را
زخم های دلپذیر را
دوست دارم و
لا به لای خاطرات خود مرور می کنم
و درست و نادرست
تازگی به این یقین رسیده ام:
جنگ ها
متهم به جنگ بودن اند!
خبر
کلاغی پرید!
خبر مثل یک بمب پیچید در گوش شهر
و گنجشک پیچیده ای
به تاریکی کوچه برخورد کرد!
(خبر مثل یک بمب ...)
و در گوشه ای از خیابان
گدایی سر جای خود جا به جا شد!
(خبر مثل یک بمب ...)
ولی آن طرف تر
کنار «نمی دانم» و «بی خیال» من و تو
خبر مثل گل های پرپر
به بغض و نفس های آخر دچار است
خبر مثل یک لاله در معرض انفجار است
علی رضا دهرویه